تمرین تیم پرسپولیس
سلام امیر علی مامان . امروز شنبه از صبح با هم بودیم و دوتایی با هم کلی حال کردیم و بهمون خوش گذشت و عصری که بابا امد سه تایی رفتیم کمی خرید و من رفتم تا شام درست کنم و تو و بابا صاقد رفتین تمرین تیم پرسپولیس را ببینید و همچنین تو به ورزش علاقه مند بشی . ٨ امدین و یا یایا رفتید حمام و شام خوردیم و تو هم شروع کردی به اتیش سوزوندن .تمام اسباب بازیها را بیرون ریختی و در وانت بدون اینکه من بفهمم اب ریختی و نشستی توش و راحت لم داده بودی .و این پر از تعجب برای ما بود چون تا امشب می ترسیدی که توش با اب بشینی و بعد کل لباسهای کشوت را توی ابش ریختی و شروع به مثلا شستن کردی .اینقدر این برقها را خاموش روشن کردی و کلی کارهایی که یادم نیست می خوا...
نویسنده :
مامان امیر علی
10:24
خانه خاله سحر
سلام پسرم اینقدر این چند روز سرم شلوغ بود که فرصت نوشتن خاطراتت را نداشتم . از روزی که با عمو مهدی اینا رفتیم فرداش خانه بودیم و ٥ شنبه خانه خاله سحر افطار و شام دعوت بودیم .تو هم کلی شیطونی کردی و خانه خاله سحر را کاملا به هم ریختی .شب خوبی بود . و جمعه هم از ظهر خانه مامان زری بودیم و شب تو گیر بد به ما دادی که بریم خانه هلیا و ما هم دوباره تسلیم شدیم و شبانه رفتیم تو و هلیا و روزین کلی با هم بازی کردین و کم دعوایتان شد . ساعت ٣ شب بود خوابت گرفته بود و می گفتی جا بندازیم و بخوابیم اما دوباره گولت زدیم و رفتیم خانه مان و شب خوبی بود. شنبه هم من از صبح بیرون بودم و تا ٧ بعد از ظهر دنبال کارهام و بعد هم افطاری خانه مامان زری...
نویسنده :
مامان امیر علی
15:13
مهمانی افطاری با عمو مهدی وخاله نازنین
سلام گل پسرم . امروز مهمان داشتیم و ما هم به جای خانه مان انها را شام به رستوران در باشگاه دعوت کردیم و امروز که جشن تولد امام حسن مجتبی بود و در انجا جشنی جالب هم بر پا بود .ولی تو دائم می گفتی بریم اسب سوار بشم .خلاصه شب خوبی را داشتیم و بسیار خوش گذشت به تو و ما . اینجا منتظری تا عمو مهدی اینا بیان و با هم برای شام بریم .بعد از دو دست لباس عوض کردن و کلی از من تعریف کردی و کلی پاچه خواری از بابا کردی تا رفتیم . واین هم باز هم اسب اسب و اسب چی بگم تو عاشقه اسبی . این هم پسره ناز من که اسب را ول کردی و داری سرسره بازی می کنی . صحبت های مرودونه عمو مهدی و امیر علی بعد از شام و افطا...
نویسنده :
مامان امیر علی
0:17
عمو سعید قهرمان
دیروز خبر دار شدیم عمو سعید قهرمان شدن .در جام ویلیام جونز تایوان مبارک باشه عمو سعید ان شااله همیشه موفق باشی . مبارک باشه این پیروزی بر شما ...
نویسنده :
مامان امیر علی
13:59
برام جالب بود
امروز نشسته بودم پای لب تاب .امیر علی امدی و بهم گفتی توی اینترنتی داری وبلاگم را می خونی : با تعجب دوباره نگات کردم ببینم خودتی باورم نشد این حرف ها را بدون غلط بلد بودی و می زنی . بعد دیدم صدات در نمی یاد امدم در اتاق دیدم کامپیوتر را روشن کردی و تا من را دیدی گفتی دارم توی اینترنت منم کار می کنم . داشتم شاخ در می اوردم اخه تا این حد باورم نمی شه بزرگ شدی منم زود ازت عکس گرفتم . ای پسره باهوش من . ...
نویسنده :
مامان امیر علی
13:43
گردش یک روز مردونه پدر و پسر روز یکشنبه
و اما امروز یکشنبه بابا کار داشت برای همین زود امد خانه و تو امروز از ٨ صبح بیدار بودی بابا ١١ امد و برای کاری به اندیشه رفتیم .مامان ننی هم انجا خانه حاجی بابا بودند.تو چنان ذوقی می کردی که نگو و نپرس.بعد از نهار بابا باید می رفت به سره کار و اما تو خانه نمی امدی برای همین هم از ساعت ٢ با بابا صاقد رفتی اداره شان .توی راه به بابا می گفتی می خوام بیام اداره کار کنم پولامو جمع کنم واسه خودم پلنگ صورتی بخرم .و انجا با همکارهای بابا کلی بازی و شادی کردین و بعد از کار هم عصری با هم به تمرین پرسپولیس رفتین .و ٨ امدین خانه و با بابا رفتی حمام و بعد هم شام و و حالا ساعت ١٠.٣٠ هستش و نمی خوابی پس چرا مگه خسته نیستی .خانه را هم که با زحمت تمیز کرده ...
نویسنده :
مامان امیر علی
0:34
همین چند لحظه
وقتی داشتم وبلاگتو می نوشتم وقتی دیدم خانه را فکر کردم بمب ترکیده وای چه کردی .بابا هم کلی عصبانی شده . خلاقیت امیر علی برای خاموش کردن برقها .تمام برقها را خاموش روشن می کردی .دیوانه شدیم از دستت. این عکس را بابا ازت شکار کرده .اونجا چطوری رفتی .؟ لباسهای تمیز را گذاشتی من بشورم .همه را از کشوت بیرون ریختی گوشه ای از خرابکاریهات .فقط یک ساعت سره لب تاب بودماااااااااا ...
نویسنده :
مامان امیر علی
23:59
یک راز مامان داره می خواد برات بگه
چند تا عکس قدیمی یاد اوره خاطرات گذشته
امروز که با بابا رفته بودی اداره فرصتی شد تا کارهای عقب افتاده ام را انجام بدم این چند تا عکس را هم پیدا کردم .دوست داشتم در دفتر خاطراتت بزارم . به روایت تصویر .... هلیا جون وقتی کوچولو بود .داره الوچه می خوره داره بابا بهش کاکائو می ده . روزین خانم محلی پوشیده مامان و هلیا و روزین .وقتی تو هنوز به دنیا نیامده بودی هلیا نی نی من بو دا .وای که الان مگه جرات دارم . بابا صادق و روزین کوچولو ... در ادامه بازم برات می زارم و تعریف می کنم .اما حالا کار دارم باید برم . ...
نویسنده :
مامان امیر علی
22:21











